من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی / همت کن و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است
من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم
چه سخت افتد بر انسان سزای عشقبازی
نمی شود دل آسان به عشق غیر راضی
سزاکده تو بگشای که صد دل داده داری
سزای تو مرگ است که دل دگر نبازی
به کس روا ندانم دل و حکایتش را
دگر نمی پذیرم ز دل شکایتش را
حکایت دل من حادثه شکست نیست
ز چشم خود گرفتم حق عنایتش را
نگه مکن مسافر ، نگه مکن به راهم
نگه بشوی ز من تو ، زمن ز تکیه گاهم
نگه بشوی نه دل را که بسته است دو بالم
که با سکوت در باز شکسته شد نگاهم
سزای من چنین نیست ، سزای عشقبازان
کم از پی ات دویدم به پای عشق سوزان ؟
سزا ندانم این را ، سزای من از این به
که جان من بمیرد ، تو جان بسوزان
منتظر كسي باش كه اگه حتي در ساده ترين لباس بودي، حاضر باشه تو رو به همه دنيا نشون بده وبگه كه: "اين دنياي منه
هيچگاه ويتريني نداشتهام? تا دلم را در آن به نمايش بگذارم. در قامت يک فروشنده دورهگرد عاشق تو شدم. از اين روست که تمام خيابانهاي شهر? عشق مرا ميشناسند
من براي سالها مي نويسم سالها بعد که چشمان تو عاشق مي شوند افسوس که قصه مادربزرگ درست بود هميشه يکي بود و يکي نبود.
آن شب که دلي بود به ميخانه نشستيم
آن توبه صد ساله به پيمانه شکستيم
از آتش دوزخ نهراسيم که آن شب
ما توبه شکستيم، ولي دل نشکستيم
يک نفر در دل شب ، يک نفر در دل خاک ...
يک نفر همدم خوشبختي هاست ،
يک نفر همسفر سختي هاست ،
چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد...
ما همه همسفريم
پرسيد که چرا دير کرده است ؟
نکند دل ديگري اورا اسير کرده است ؟
خنديدم و گفتم او فقط اسير من است تنها دقايقي چند تاخير کرده است
گفتم امروز هوا سرد بوده است شايد موعد قرار تغيير کرده است
خنديد به سادگيم آينه و گفت احساس پاک تو را زنجير کرده است
گفتم از عشق من چنين سخن مگوي گفت : خوابي سالها دير کرده است
در ايينه به خود نگاه ميکنم آه عشق او عجيب مرا پير کرده است
راست گفت آيينه که منتظر نباش او براي هميشه دير کرده است
در این باران غم، پس بام من کو؟
دلارام دلم کو؟ آن نگا کو؟
برین کشتی شکسته ،ناخدا کو؟
پس آن رویای دیروزی کجا رفت؟
اسیر باد پاییزی، چرا رفت؟
دلارام دلم دلتنگم از دل
که ای دل !پای رفتن مانده در گل
برای زخم جان، کو جان پناهی؟
دلم می سوزدو در سینه آهی
دلارام دلم !آرام من کو؟
درین باران غم پس بام من کو؟